ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 6 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

ثنا و روز پلیس

ثنا به همراه دوستاش ،امروز همه در بارک صدف جمع شدن و آقای پلیس بهشون چیزای زیادی یاد داد و آخر کار هم همه سوار ماشین برقی ها شدن و کلی خوش گذشت.تازه امروز صبح هم از طرف مهد رفتن امامزاده.الان که دارم برات مینویسم شما داری خوابهای شیرین میبینی عزیز دلم.دوستت دارم قد یه دنیا.آرزو میکنم لحظه لحظه ی زندگیت با شادی سپری بشه. ...
14 مهر 1390

مامان جون فداکار و مهربون

سلام به همه ی مامان های مهربون نی نی وبلاگی از وقتی که مامان جون طیبه اومده نفهمیدیم این یه هفته چطور گذشت.خوب بود و خوش گذشت .فردا میخان برن.آخه عمه مریم دست تنهاست.چون بعد از دوازده سال خدا یه نی نی بهش داده.هنوز دنیا نیومده.الان تو پنج ماهه.برای همین پیش مامان جون ایناست تا مراقبش باشن .خدا کمکش کنه.باباجون هم یه عمل کوچیک داشته و باید استراحت کنه.مامان جون لطف کردن که اومدن تا من  ثنا رو راهی مهد کنم.ثنا و ثمین و حتی من و بابا رضا عادت کردیم به بودنش.از دیشب که گفتن میخان برن ،حالم گرفته شده. دوباره تنها میشیم.خدا به همه ی مامانها توان و نیرو بده تا بتونن بچه هاشون رو قوی و شاد بار بیارن.آمین   ...
12 مهر 1390

اولین روز پیش دبستانی ثنا گلی

بالاخره سفر به پایان رسید.روز پنج شنبه رفتیم شیرازو جمعه همراه مامان جون طیبه برگشتیم بوشهر. شنبه استراحت کردیم.نمیتونم بگم که استرس رفتن به پیش دبستانی برای من کمتر از ثنا بود. سال قبل که اومدیم بوشهر ، مهدش تعریفی نداشت و ثنا دچاراسترس و بعدش حالت تهوع میشد.این حالت مونده روش تا امسال.هر چی دکتر و روانپزشک بردیم افاقه نکرد. برای همین امروز هم برای خودش،هم برای من روز سختی بود.مامان جون رو برای همین آوردیم که پیش ثمین بمونه تا یکی دو هفته ی اول خودم ببرمش که خوب آشنا بشه و عادت کنه به محیط بعد براش سرویس بگیریم.خدا رو شکر که خانم مربیش خیلی مهربونه و با تجربه.بچه های کلاسشون هم خوب بودن و هم اکتیو.با هم شعر آمادگی رو یاد گرفتن و خون...
3 مهر 1390

تقدیم به همه ی مامان های عزیز

مامانم دوستم داره یه عالمه                   هرچی ازمامانی بگم بازم کمه وقتی بابا سر کار یا سفره                   مامانم کمی کارش زیادتره مثل بابا منو به گردش میبره                مثل اون برام خوراکی میخره بند کفشهام رو میبنده مامانم                  به کارای من میخنده مامانم...
7 شهريور 1390

دلنوشته مامانی

در مقابل تقدیر خداوند                مثل کودکی باش که                                         وقتی او را به هوا می اندازی،میخندد،                                        ...
28 مرداد 1390

دل نوشته های مامانی برای ثنای گلم

میخواهم بدانی که چقدر دوستت دارم.تو الان 5سال و5ماهه شدی.هنوز هم باورم نمیشود که تو اینقدری شدی من تماتم خاطرات کودکیت رو نوشته ام تا وقتی بزرگ شدی بدونی که چقدر بزرگ شدن بچه برای پدر و مادر شیرینه که از خواب شبانه هم واسه ی ثبت این روزهای شیرین زندگی میزنن.حالا من و تو دوتایی خاطرات شیرین ثمین کوچولو رو مینویسیم تا وقتی بزرگ شد بخونه و به همون نتیجه ای که گفتم برسه  فدای دوتاتون ...
28 مرداد 1390